امپراتوری حقوقی دلار و تله ژئوپلیتیک تهران
باشگاه تریلیوندلاریها
اروپا در اوج ؛ ایران در قعر
از پایتختهای کلاسیک تا مگاسرزمینهای بینظم
افزایش بهرهوری در ارفع با راهاندازی سیستم تزریق اکسیژن
توهم مهار و سقوط به برزخ فرسایش
الماس ؛ وقتی کمیابی دیگر کافی نیست
ایران در حال انقباض
انقلاب طلا در نظام پولی
آزمون اعتماد نه نسخه نجات
جنگ اقتصادی ترامپ
هزینه بقا ؛ وقتی سرمایه از آینده میترسد
از تهدید به بمباران تا سقوط مسقطاز مکگرگور تا زکریا ؛ وقتی جنگ هم اعتبار میسوزاند و هم نظم جهانی را بازنویسی میکند
جنگ ایران و آمریکا یا دقیقتر، جنگی که از ضربات هوایی، موشکی، بستن تنگه هرمز و حمله به پایگاههای منطقهای عبور کرده و به سطحی از درگیری چندلایه رسیده دیگر صرفاً یک منازعه نظامی نیست.
این جنگ، به تعبیر فرید زکریا، «کلاس درس» جهان است؛ اما نه فقط برای متحدان آمریکا، بلکه برای همه دولتهایی که سالها به ستون فقرات نظم آمریکامحور تکیه کرده بودند.
آنچه امروز در خاورمیانه رخ میدهد، صرفاً تبادل آتش نیست؛ نمایش عریان فرسایش اعتبار است.
داگلاس مکگرگور از زاویهای دیگر به همین واقعیت رسیده بود: جنگ با ایران، برخلاف روایت سادهسازیشده واشنگتن، یک عملیات تمیز و کوتاه نیست.
ایران یک هدف منفرد نیست؛ یک معماری دفاعی ، موشکی ، شبکهای و نامتقارن است.
هر ضربهای به تهران، میتواند به موجی از پاسخها در خلیج فارس، عراق، بحرین، امارات، کویت و قطر تبدیل شود.
این همان چیزی است که تحلیلگران کلاسیک قدرت بارها نادیده گرفتهاند: در خاورمیانه، جغرافیا فقط زمین نیست؛ شبکه است. و شبکه را با بمباران نمیتوان حذف کرد.
در این میان، تنگه هرمز نقش ضربهگیر یا دقیقتر، هرم راهبردی را دارد. بستن یا نیمهبستن این گلوگاه، جنگ را از سطح نظامی به سطح اقتصاد جهانی منتقل میکند.
نفت، بیمه، حملونقل، امنیت انرژی و انتظارات بازارهای جهانی، همه در یک نقطه به هم میرسند جایی که قدرت نظامی بدون کنترل لجستیک، معنای کامل خود را از دست میدهد.
از همینروست که چین، حتی اگر مستقیماً وارد جنگ نشود، نمیتواند بیتفاوت بماند. پکن، بیش از هر قدرت دیگری، نسبت به اختلال در انرژی خلیج فارس حساس است.
چین، جنگ را نه یک بحران منطقهای، بلکه تهدیدی علیه شریانهای حیاتی تجارت و صنعت خود میبیند.روسیه نیز در این معادله، بازیگری است که از منطق فرسایش آمریکا بهره میبرد.
مسکو لزوماً نیازی به ورود نظامی ندارد؛ کافی است واشنگتن را در خاورمیانه درگیر نگه دارد تا از فشار بر جبهههای دیگر، بهویژه اروپا و اوکراین، بکاهد.
روسیه و چین در این منطق، شریکان تاکتیکی یک نظم چندقطبیاند: نه برای نجات ایران بهطور علنی، بلکه برای جلوگیری از تثبیت مجدد هژمونی آمریکا. اینجا دقیقاً نقطهای است که تحلیل مکگرگور و زکریا به هم میرسند؛ یکی از زاویه میدان، دیگری از زاویه اعتبار.فرید زکریا بهدرستی بر یک واقعیت ظریف اما تعیینکننده انگشت میگذارد: مشکل آمریکا فقط قدرت سخت نیست، بلکه شکاف میان گفتار و قابلیت اجرا است.
وقتی واشنگتن از تعهد امنیتی سخن میگوید اما متحدانش نمیدانند سیاست فردا چیست، وقتی وعده مذاکره با ایران با واقعیت بنبست روبهرو میشود، و وقتی ترامپ ــ یا هر رئیسجمهور دیگری ــ پیامهایی متناقض درباره جنگ، تعرفه، خروج نیرو و توافق ارسال میکند، اعتبار بهمثابه سرمایه راهبردی شروع به تحلیل رفتن میکند.
در سیاست بینالملل، اعتبار همان چیزی است که بدون آن، حتی بزرگترین ارتشها نیز به بازیگران پرهزینه اما کماثر بدل میشوند.از اینرو، جنگ ایران و آمریکا تنها درباره موشک و پهپاد نیست؛ درباره بازتعریف معماری امنیتی جهان است.
عربستان، ترکیه، پاکستان و دیگران اگر به سمت توافقهای دفاعی موازی حرکت میکنند،
این فقط یک همپیمانی منطقهای نیست؛ نشانهای است از اینکه چتر امنیتی آمریکا دیگر یگانه گزینه محسوب نمیشود.
دولتها دارند یاد میگیرند که برای بقا، باید چندمنبعی شوند: در امنیت، در انرژی ، در فناوری و در دیپلماسی ؛ در نهایت ، آنچه امروز در خاورمیانه جریان دارد، یک جنگ بر سر خاک نیست؛ جنگی است بر سر مرجعیت نظم جهانی . آمریکا میخواهد نشان دهد هنوز میتواند قواعد را دیکته کند،
اما ایران با منطق بازدارندگی نامتقارن، روسیه با فشار ژئوپلیتیک، چین با وزن اقتصادی ، و حتی متحدان سابق واشنگتن با رفتارهای احتیاطی، هر کدام بخشی از این روایت را تغییر دادهاند.
نتیجه روشن است: هژمونی ، اگر قابل پیشبینی نباشد، اگر اعتبار نداشته باشد و اگر هزینههایش از منافعش فراتر رود، دیگر هژمونی نیست؛ فقط یک ادعاست.
به قلم مسیح اله شادرام
دیدگاهتان را بنویسید