سیاست خارجی یک دولت در مواجهه با دشمنیهای بنیادین، نه یک پروژهی اخلاقی، بلکه یک ضرورت وجودی است. این مقاله با تکیه بر آراء «ژولین فروند» و «کارل اشمیت»، استدلال میکند که عبور از توهم پایان دشمنی شرط اول عقلانیت است. پرسش اصلی نه چگونه صلح کنیم، بلکه چگونه در میان دشمنی پایدار، بقا و موازنه را تضمین کنیم است.
۱. دشمنی وجودی در عصر جنگهای ترکیبی (Hybrid) امروز تصور اینکه دشمن تنها در قالب ارتشهای کلاسیک تعریف میشود، تقلیلگرایی خطرناکی است. دشمن در قرن بیست و یکم، لایههایی از فروپاشی روانی، انزوای فناورانه و سلاحانگاری اقتصاد را در بر میگیرد. تفاوت دشمن سیاسی با دشمن وجودی در این است که دومی، اصل حضور ما را برنمیتابد. در چنین شرایطی، برخورد با دشمن به مثابه یک سوءتفاهم قابل مذاکره، نه هوشمندی، که خطایی است که منجر به خلعسلاح استراتژیک میشود.
۲. درسهای تاریخی؛ از وستفالی تا دتانتتاریخ بینالملل، گورستان آرمانگرایانی است که تصور میکردند تجارت، رقیب را به دوست تبدیل میکند. در دوران دتانت (تنشزدایی) میان ایالات متحده و شوروی، صلح نه از سر دوستی، بلکه از توازن وحشت زاده شد. طرفین توافق کردند چون میدانستند هزینهی حذف کامل دیگری به قیمت نابودی خودشان تمام میشود. این همان معنای واقعی مدیریت دشمن است: نه تلاش برای تغییر ماهیت ایدئولوژیک رقیب، بلکه ایجاد چارچوبی که در آن، رقابت به نبرد فراگیر تبدیل نشود.
۳. تلهی دیپلماسی در خلأ قدرتدیپلماسی ، ادامه جنگ است با ابزاری دیگر؛ نه جایگزینی برای آن. اگر دیپلماسی از پشتوانهی قدرت سخت تهی شود، چیزی جز الفاظ بیمایه نیست. بسیاری از تحلیلهای معاصر دچار این خطای شناختیاند که فکر میکنند با حسن نیت، میتوان ساختارهای سخت ژئوپلیتیک را تغییر داد. در واقعیت سیاست، قدرتمندترین مذاکرهکننده کسی است که رقیب، در پشت میز مذاکره، سایهی قدرت بازدارندهی او را حس کند.
۴. استراتژی موازنه: راهبرد پیشنهادیبرای خروج از وضعیت «لالالند» و بازگشت به واقعیت، اتخاذ یک راهبرد سهگانه ضروری است:تشخیص نوع دشمنی: باید میان دشمن قابل مهار (که بر سر منافع عینی رقابت دارد) و دشمن وجودی (که هویت ما را هدف گرفته) تفکیک قائل شد.بازدارندگی متقارن و نامتقارن: تقویت توانمندیهای نظامی و امنیتی، نه برای جنگ، بلکه برای سنگین کردن هزینهی کنش خصمانه برای دشمن.دیپلماسی واقعگرا: حفظ کانالهای مذاکراتی، اما نه به عنوان راهی برای رفع تعارض، بلکه برای تنظیم موازنه و مدیریت تنش تا زمان تغییر شرایط محیطی.
۵. نتیجهگیری؛ سیاست، هنر تشخیص لحظههاستسیاست خارجی موفق، آنی است که بداند کجا باید از دیپلماسی برای تنظیم روابط استفاده کند و کجا باید موازنه قدرت را به مثابه تنها زبان قابل فهم برای دشمن به کار گیرد. ما نمیتوانیم در دنیایی که قدرت حرف اول و آخر را میزند، با واژگان صلحآمیز زره بپوشیم.
پذیرش پایداری دشمنی، به معنای جنگطلبی نیست؛ بلکه به معنای آمادگی برای بقا در دنیایی است که صلح، محصول موازنه است، نه آرزو. زمان آن رسیده است که از «لالالند آرمانگرایی» به «سرزمین سخت واقعیت» بازگردیم؛ جایی که قدرت، شرط اول بقا و پیششرط هرگونه دیپلماسی شرافتمندانه است.
به قلم ؛ مسیح اله شادرام
دیدگاهتان را بنویسید